دیشب
حالم خوب نبود زیاد داشتیم با هم دیگه اهنگ میگوشیدیم و ساکت بودیم
بهش گفتم ۱۷ آبان چن شنبس
گف چطو
گفتم تو بگو
گفت ۴ شنبه
بعدش اصرار ک بگو برا چی پرسیدی
هر چه گفتم هیچی همینجوری فایده نداشت
گفت استرس دارم بگو زود
اونقد اصرار کرد که قبول کردم
گفتم یه نامه نوشتم ازش عکس میگیرم ، میفرسم ،میرم
اخر شب بر میگردم ببینم چیه جوابت
گف نه بمون
گفتم نمیتونم میترسم از واکنشت
گف مگه برات مهم نیستم
گف جون من بمون
اگه بری یعنی برا همیشه رفتی برگردی من دیگه نیستم
گفتم باشه
دستم میلرزید برا عکس گرفتن از نوشته هایی که حرف دلمو زده بودن
1 گرفتم
فرستادم براش
گفتم بزار برم
گف هیچ جا نمیری
حالا من داشم میلرزیدم،دست و پاهام یخه یخ بود،تو چشام اشک جمع شد
مغزم قفل بود و توان هیچ کاری رو نداشت جز انتظار
اقا خونده برگشته میگه خیلی بیشعوری
خیلی بیشعوری
جونم بالا اومد
قلبم با سرعت داره میزنه
ضربانشو اندازه گرفت ۱۰۹ بود
برچسب:
نویسنده: آروین حسینپور