خرید بک لینک
^~^دلتنگ آینده^~^ تغییر که نه،تو فکر ترمیمم از کجا بگم تا کجا بگم دوسال پر بودم از شکست الان هیچی نیستم ولی خسته شدم از هیچ بودن خدارو شکر الان آرومه آرومم:) خدا محمد رو فرستاده شده آرامشم:) بهش گفتم تو هدیه ی خدایی برای من^_^ میخوام دوباره کنکور بدم میخوام دندونه شمال قبول بشم همه ی تلاشمم میکنم در این راستا:) خطای روی دستم داره محو میشه کم کَمَک البته هنوزم استین بلند میپوشم از خرداد استین کوتاه نپوشیدم از ترس شکستنه خونواده اونا چ گناهی کردن دخترشون خر شده کل دستشو با تیغادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 22:40

+ میخوای چکار؟- بگو تو + مریم و ابولفضل- داستان بگم؟+ باش- شب بودنصفه شبیهو مریم از خواب پریدترسیده بودخواب بد دیده بودصدا زد : ابولفضلابولفضل لای چشاشو باز کرد گف جانممریم گف پاشو من خواب بد دیدمبد یهو اشکاش ریختابولفضل با تعجب پاشدهر چی حرف میزد انگار نمیشنید مریماروم تو بغل گرفتشدست کرد بین موهاشزیر گوشش زمزمه وار گف اروم باش خوشگلم من کنارتمهیس اروم باشگذاشت گریه هاش تموم بشهاروم بشهبعد با لبخند ازش پرسید چ خوابی اومده سراغ خانومم که اینجوری بهمش ریختهمریم دوباره بغض کردابولفضل موهاشو داد پادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 22:40

^~^دلتنگ آینده^~^ آبان دوست داشتنی همیشه آبانو دوس داشتم خیلی هم زیاد ولی نمیدونسم چرا الان براش یه بهونه پیدا کردم^_^ آبان بود که عاشق شدم دیگه:)) ۱۷ آبان عاشق کسی که هیچ وقت قرار نیست بفهمه:) عاشق کسی که هیچ وقت قرار نیس برسیم بهم:) عین دو تا خط موازی که هیچ وقت نمیرسن بهم عین ریلای قطار:) دلم هوسه موزیکه قطار مهرابو کرد:/ ولی قول دادم نگوشم ولی خب با همه اینا قشنگه دیگه کلا عشق قشنگه:)) + بهش گفتم حالا که دستات برا منه میشه چشاتم برا من باشه؟ گفت:خودم چی؟ گفتم خب رو بدنه ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 22:40

دیشبحالم خوب نبود زیاد داشتیم با هم دیگه اهنگ میگوشیدیم و ساکت بودیمبهش گفتم ۱۷ آبان چن شنبسگف چطوگفتم تو بگوگفت ۴ شنبهبعدش اصرار ک بگو برا چی پرسیدیهر چه گفتم هیچی همینجوری فایده نداشتگفت استرس دارم بگو زوداونقد اصرار کرد که قبول کردمگفتم یه نامه نوشتم ازش عکس میگیرم ، میفرسم ،میرماخر شب بر میگردم ببینم چیه جوابتگف نه بمونگفتم نمیتونم میترسم از واکنشتگف مگه برات مهم نیستمگف جون من بموناگه بری یعنی برا همیشه رفتی برگردی من دیگه نیستمگفتم باشهدستم میلرزید برا عکس گرفتن از نوشته هایی که حرف دلمو زادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: چهارشنبه 25 شهريور 1405 ساعت: 22:40

محمدم مرسی که کنارمی

مرسی ک امروز توی حرم دعات این بود که تا ابد مال تو بااشم:))

نمیدونی چقد بهم حس خوب داد عزیز دلم

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 9 بهمن 1401 ساعت: 5:46

بهش گفتم:) دیشبحالم خوب نبود زیاد داشتیم با هم دیگه اهنگ میگوشیدیم و ساکت بودیم بهش گفتم ۱۷ آبان چن شنبس گف چطو گفتم تو بگو گفت ۴ شنبه بعدش اصرار ک بگو برا چی پرسیدی هر چه گفتم هیچی همینجوری فایده نداشت گفت استرس دارم بگو زود اونقد اصرار کرد که قبول کردم گفتم یه نامه نوشتم ازش عکس میگیرم ، میفرسم ،میرم اخر شب بر میگردم ببینم چیه جوابت گف نه بمون گفتم نمیتونم میترسم از واکنشت گف مگه برات مهم نیستم گف جون من بمون اگه بری یعنی برا همیشه رفتی برگردی من دیگه نیستم گفتم باشه دستم میلرزید برا عکس گرفتن از نوشته هایی که حرف دلمو زده بودن بالاخره گرفتم  فرستادم براش گفتم بزار برم گف هیچ جا نمیری حالا من داشم میلرزیدم،دست و پاهام یخه یخ بود،تو چشام اشک جمع شد مغزم قفل بود و توان هیچ کاری رو نداشت جز انتظار اقا خونده برگشته میگه خیلی بیشعوری خیلی بیشعوری جونم بالا اومد قلبم با سرعت داره میزنه ضربانشو اندازه گرفت ۱۰۹ بودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: شنبه 18 تير 1401 ساعت: 9:35

ناراحتم بهت گفتم علی مدد داداش تا لجت بگیره ولی من که برا تو همون ابج&#ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: آروین حسین‌پور تاريخ: يکشنبه 24 تير 1397 ساعت: 2:42

صفحه بندی